X
تبلیغات
رایتل

.:. بید قرمز .:.

می نویسم تا فراموش نکنم، که بوده ام.

جمع بندی آخر سال

یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1384 14:57 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 4 نظر چاپ

چند روز بیشتر تا اخر سال 84 نمونده. چه قدر خوبه که این روزها یه جمع بندی بکنیم ببینیم که تو این سالی که گذشت چی کاره بودیم؟ چه قدر به اون چیزهایی که می خواستیم رسیدیم؟ چه قدر سستی کردیم؟

و در عین حال برنامه ای رو که برای سال جدید داریم  مرور کنیم.

 چه قدر خوبه که همه برنامه هامون رو به صورت مکتوب در بیاریم، روی یه کاغذ همه هدفهامون رو بنویسیم تا این اهداف ملکه ذهن ما باشه تا برای رسیدن بهشون نهایت تلاشو بکنیم. 

زندگی که توش هدف نباشه تا ادم برای رسیدن به اون هدف تلاش کنه، معنا نداره.

تو این سالی که دیگه چند روز بیشتر به آخرش نمونده من با وجود همه سختیهایی که کشیدم خیلی چیزها هم تو همین سختی ها یاد گرفتم. همیشه احساس می کردم که تحملم تو مشکل ها زیاده ولی فهمیدم که اینطور نیستم و باید برای بالا بردن ظرفیتم تو تحمل شرایط سخت خیلی تلاش کنم. خودمو بهتر شناختم و اینکه حرف مردم برام مهم نباشه با اینکه قبلناً هم سعی می کردم که اینطوری باشم ولی حالا دیگه بیشتر، به قولی دنده پهن شدم!! فهمیدم که ارزش یه دوست خیلی زیاده. قدر دوست های خوبتون رو داشته باشین و اونا رو همیشه برا خودتون نگه دارین.

و خیلی چیزهای دیگه  هم یاد گرفتم که فرصت گفتن نیست.

شما هم یه مروری بکنید به روزهایی که گذروندید ببینید چه چیزهایی یاد گرفتید!

 

شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1384 08:09 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 3 نظر چاپ

حضرت علی(ع) مفرماید: " من عاشق زندگیم و بیزار از دنیا!!"

از ایشان پرسیدند:" مگر بین زندگی و دنیا چه فرقی است؟"

فرمود:" دنیا حرکت بر بستر خور و خواب و خشم و شهوت است و زندگی در چشم کودک یتیمی است که از پس پرده ی شوق به انسان می نگرد."

یادش بخیر

سه‌شنبه 2 اسفند‌ماه سال 1384 21:18 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 3 نظر چاپ

دوران بچگیم هم برای خودش عالمی داشت ، چه روزهای قشنگی بود، تابستونهایی که با بچه ها تو کوچه بازی می کردیم، دوچرخه سواری، لی له، وسطی و ...

اون موقع هایی که مامان از دستم عصبانی می شد، می گفت: چرا اینقدر می ری تو کوچه؟!! من دوست ندارم تو همش تو کوچه ای! ولی من دو در می کردم و می رفتم بازی. یادش بخیر!

یادش بخیر چه قدر با هم قهر کردیم و یه ساعت بعدش هم آشتی کرده بودیم. همه اون تابستون هایی که تو ایوون فرش پهن می کردیم و شبها هم همون جا می خوابیدیم.

اما همه این لذت ها به تابستون ختم نمی شد. اون روزهای سرد زمستون که بخاری خونمون رو گرم می کرد محبتهای مامان و بابا هم کانون خونمون رو گرم می کرد.

خوشحالم از اینکه اگه تودوران جوونیم جوونی نکردم ولی تو بچگیم حسابی بچگی کردم.

یادش بخیر. اون موقع ها زندگی خیلی قشنگ بود چون هیچ فشاری رومون نبود، نگران هیچ چی نبودیم. ترس از فرداها نبود.

ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم. ای کاش...