X
تبلیغات
رایتل

.:. بید قرمز .:.

می نویسم تا فراموش نکنم، که بوده ام.

مکه

سه‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1385 07:31 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 5 نظر چاپ

یک عده بر آنند که این قسمت بود

 

گویند گروهی که تو را همت بود

 

ای آمده در دیار وحی

 

نی همت و نی قسمت، این دعوت بود

 

زمان چقدر زود می گذره، یک سال گذشت. پارسال یه همچین روزی بود که راهی سرزمین وحی شدم.

وقتی که تو اوج مشکلات داشتم دست و پا می زدم، خدا 15 روز آرامش رو بهم هدیه کرد. و مهمتر اینکه در کمال نا امیدی برام دعوتنامه فرستاد. خیلی معتقدم به اینکه کسی باید دعوت شده باشه ، تا بتونه به این سفر بره. دعوت از طرف همونی که میزبانه. دعوت از طرف کسی که می ریم خونش.

اون روزی که سر ظهر، بین نمازظهر وعصر خواهر دوستم از دانشگاه زنگ زد و گفت: اولین نفری هستی که تو قرعه کشی نفرات اصلی اسمت در اومد، باورم نمی شد. تا  1 ماه مونده به سفرم هنوز باور نداشتم که منو می برن، با خودم می گفتم بهم می گن تو واحدات تموم شده دیگه دانشجو محسوب نمی شی. اون وقتی دلم قرص شد که پولو ریختم به حساب. اینا همش حرفه، دعوت نامه من از جای دیگه اومده بود.

چه روزهای قشنگی بود اون صبحی که برای اولین بار توی مدینه چشمم به گنبد سبز پیغمبر(ص) افتاد.

اون موقعی که رفتیم برای محرم شدن، اون وقتی که گفتم:

لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمد و النعمه لک والملک، لا شریک لک لبیک.

چه حالی داشتیم وقتی داشتیم از مسجد شجره می رفتیم به طرف مکه.

اون لحظه ای که برای اولین بار چشمم افتاد به کعبه، گیج و مبهوت بودم، منگ منگ، وقتی که به خودم اومدم دیدم اشک پهنای صورتمو پوشونده.

این حس رو کسی می تونه درک کنه که خودش تجربش کرده باشه. خیلی حس شیرینیه.

حالا امروز یک سال از اون روزای آرامش می گذره. و من دلتنگ اون آرامشم. از خدا می خوام که برای همه آروزمندای مکه و مدینه دعوتنامه بفرسه. انشاء الله.

 

ممنون!!!!!!

یکشنبه 18 تیر‌ماه سال 1385 12:14 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 2 نظر چاپ

خیلی ممنون از این همه لطف شما دوستان عزیز!! کلی شرمنده کردین منو! من نمی دونم چطوری این همه کامنت پست قبلی رو بخونم!!!!

نه،خدا  وکیلی کسی جواب سوال منو نمی دونست؟، که البته باورم نمی شه چون ماشالله همتون در فوتبال صاحب نظرین! یا اینکه تو این مدت کسی به این کلبه خرابه من سر نزده بود که البته تعداد بازدیدکنان از این پست چیزه دیگه ای می گفت!

باشه طوری نیست بالاخره به هم می رسیم.

آستین بلند!

یکشنبه 11 تیر‌ماه سال 1385 22:58 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 0 نظر چاپ
کسی میدونه قضیه این بلوز آستین بلند که بعضی از بازیکن ها تو فوتبال می پوشن چیه؟، در صورتی که بقیه آستین کوتاه پوشیدن. مثه بکهام تو مسابقه انگلیس و پرتغال.

علاف کردن مردم!

پنج‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1385 22:03 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 1 نظر چاپ

من نمیدونم تو این مملکت کی می شه که ارباب رجوع رو دوره سر ندوونن، چرا اینقدر راحت وقت مردمو تلف می کنن.

من دیروزصبح ساعت7:40 رفتم اداره بازرگانی وقتی وارد شدم دیدم صدای روضه می یاد بعد رفتم قسمتی که کار داشتم دیدم مسئولش نیست ولی همکارش بود بیرون از اتاق یه چند دقیقه ای صبر کردم گفتم حتماً حالا پیداش می شه که همکار محترم این آقا از اتاق اومد بیرون و چراغو خاموش کرد و به من گفت کاری دارین. منم گفتم با اقای فلانی کار دارم گفت حالا که نمی یان تا ساعت 8:30. بنده 50 دقیقه تو ماشین مجبور شدم منتظر بمونم. حالا اینجا رو داشته باش، تا دوباره رفتم تو اداره دیدم هر کس داره از تو نماز خونه ی اداره می یاد بیرون و یه ظرف حلیم بادمجون دستشه!! بعدشم که رفتم تو اتاق یه 7_8 نفری منتظربودن، گفتم اقای فلانی برگه های من اماده نیست؟( حالا این برگه ها رو همیشه باید روز قبل تحویل داد و روز بعدش رفت برای تحویل گرفتن. منم برگه ها رو روز قبلش تحویل داده بودم) گفت یه 5 دقیقه طول می کشه، داشت تند و تند مهر می کرد و بعدشم برد پیش رئیس تا امضا کنه. من ساعت 9 بود که برگه ها رو گرفتم. یعنی 1 ساعت و 20 دقیقه من علاف بودم.

خوب درسته که این ایام، ایام فاطمیس اما نه اینکه به خاطره روضه و شکم مردمو علاف خودشون کنن!!

پ ن : من چقدر این مدت غرغر کردم، آخه چی کار کنم از این بی نظمیا کلافه می شم. اعصابو روانم می ریزه به هم.

بانک کشاورزی

شنبه 3 تیر‌ماه سال 1385 13:31 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 1 نظر چاپ

آقا جان نظم و انظباط و شماره و نوبت به کمک تکنولوژی به ما نیومده!! دو روزه من علاف یه چک ام. دو روزه می رم بانک کشاورزی که مدتیه که با کلاس شده و باید قبل از مراجعه به یه سری از باجه ها نوبت بگیریم. روز پنج شنبه که رفتم برای باجه ی مهر شماره گرفتم.رو برگه  که  نوشته بود ۸ نفر در حال انتظار، مدت انتظار ۸ دقیقه. گفتم خوب تا کارم تو اون یکی باجه که شماره نمی خواد تموم شه نوبتم شده. در ضمن شمارم ۴۹ بود نگاه کردم دیدم مانیتور باجه، شماره ۴۱ رو نشون میده. گفتم خوب زود نوبتم می شه. خوش خیالی هم عالمی داره برا خودش!! کارم تو اون یکی باجه تموم شد دیدم کماکان مانیتور عدد ۴۱ رو نشون میده یه  ۵، ۶ نفرم ایستادن اونجا. گفتم شاید این مانیتور خرابه رفتم جلو از یکی از اقایون سوال کردم گفتن نخیر درسته باید صبر کنین تا نوبتتون بشه. گفت باشه. یه همان نام و نشون ۸ دقیقه شد۲۸ دقیقه! تقریبا هر ۵ یا ۶ دقیقه یه بار یه شماره صدا می زد بعدشم من هر چی نگاه می کردم می دیدم که یه ۷ ،‌۸ نفری جلوی باجه ایستادن. ای خدا اخه اگه اینجا به شماره پیش می ره دیگه چرا می رین اون جلو خوب هر موقع نوبتتون بشه صدا می زنه دیگه! تازه نکته جالبش اینجاس که بنده بعد از نزدیک به  نیم ساعت معطلی دیدم که بعد از عدد ۴۸ زد و خوند ۵۵!!!!!!!!!!!! دیگه دلم می خواست یه داد بکشم وسط بانک! و کماکان تعداد افراد ایستاده جلوی باجه هیچ تغییری نکرده بود. منم از فرط عصبانیت پا شدم اومدم بیرون حتی نرفتم بپرسم چرا اینطوریه شماره ها. چون می دونستم که جواب سر بالا میدن.

امروزم که دوباره رفتم گفتم شاید ۵ شنبه اول ماه بوده شلوغ بود حالا خلوته تا شماره گرفتم دیدم زده ۲۰ دقیقه زمان انتظار!!!  و همون بازیه همیشگی تجمع روبروی باجه!!!! مطمئنا این ۲۰ دقیقه به ۲ ساعت و ۲۰ دقیقه ختم میشد، که من دیگه الکی خودمو علاف نکردم اومدم بیرون حالا موندم برای این چک مهر کی برم که خودم باشمو بانکو کارمنداش!!!