X
تبلیغات
رایتل

.:. بید قرمز .:.

می نویسم تا فراموش نکنم، که بوده ام.

ماه مهر و افتخارات من

جمعه 31 شهریور‌ماه سال 1385 23:19 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 1 نظر چاپ

فردا اول مهره. این روز همیشه یه حال و هوای دیگه ای داره. وقتی بچه مدرسه ای ها رو می بینم که همه با لباس مرتب دارن می رن مدرسه، یاد دوران مدرسه خودم می یفتم. یادش بخیر. انگار همین دیروز بود!

آغاز سال تحصیلی جدید رو به همه دانش آموزان و دانش آموزان عزیز تبریک می گم.

همشاگردی سلام...

یادش بخیر، چه قدر من این شعر رو دوست داشتم.

 

 

داشتم وبگردی می کردم، دیدم دوستان از افتخارات خودشون نوشتن، دیدم بد نیست منم دست به قلم بشم!

من متولد 24 اردیبهشت 1363

  • مسلط به یک و نیم زبان زنده ی دنیا!
  • دارای یک نوار کاست از شعرهای دوران خردسالی(4_5 سالگی)
  • شرکت در گروه سرود در دوره آمادگی
  • گرفتن هدیه از معلم کلاس اول دبستان(توجه داشته باشید که فقط به من کادو داد و دور از چشم بقیه بچه ها!)
  • برنده شدن در مسابقات قرآن در سال سوم دبستان و رفتن به آبشار سمیرم از طرف آموزش و پرورش در پی این افتخار مهم
  • قاری قرآن در دوران دبستان
  • سابقه ی چندین سال حضور در بازیهای وسطی، لی له، استپ هوایی
  • سابقه ی یک با ر حضور در فوتبال که توپ به جای شوت شدن در دروازه روی صورت بنده شوت شد!
  • سابقه دو بار مبتلا شدن به بیماری آبله مرغان(باور کنین من دو بار ابله مرغون گرفتم ولی خیلیا باورشون نمیشه.)
  • دریافت چندین فقره کارت آفرین و تقدیرنامه و جایزه در دوران ابتدایی و راهنمایی به عنوان دانش آموز نمونه
  • عضو انجمن های اسلامی دانش آموزان در سال های اول و دوم دبیرستان و مسئول برگزاری جشنها و اعیاد(توجه داشته باشید که به ما گفته بودن که با عضو شدن تو این انجمن در کنکور سهمیه خواهید داشت!! اما زهی خیال باطل، نامردا دروغ گفتن.)
  • قبولی در دو رشته مهندسی مواد و کاردانی کامپیوتر( مهندسی مواد رو نرفتم چون شهرش دور بود.)
  • تنها درس افتاده در طول دوران تحصیل(چه دوران مدرسه و چه دانشگاه)، پاسکال با کسب نمره -4.5
  • پاس شدن درس پاسکال برای بار دوم با استاد عمادی (دانشجویان فعلیه مبارکه و ورودی های 80 و 81 دانشگاه میمه خوب متوجه می شن که این چه افتخار بزرگیه!)، گرفتم 11، برد رو نمودار، شدم 13، موقع فارغ التحصیلی در ریز نمرات زده بودن 14!
  • اخذ نمره 19.75 از درس پروژه
  • گرفتن هدیه از مدیر گروه به عنوان یک دانشجوی منضبط  و نمونه در دانشگاه
  • فرا گیری رانندگی در سن 11 سالگی(برای بار اول بدون خاموش کردن ماشین حرکت کردم، معلومه که از همون موقع تو این یه کار استعدادم خوب بوده!)
  • اخذ گواهینامه رانندگی در سن 18 سالگی(برای بار اول هم در آئین نامه و هم در شهرقبول شدم، که دارای رکورد در فامیل می باشم!)
  • شرکت در کلیه انتخابات کشوری از وقتی به سن قانونی رسیدم(بماند که به کیا رای دادم)
  • سفر به 4 کشور آسیایی
  • دارای چندین فقره عکس به همراه مدیر، معاون و مدیر فروش یکی از بزرگترین شرکتهای چینی
  • دارای چندین فقره عکس در شهر ممنوع، میدان تی یانان من پکن و عکس روی دیوار چین
  • سابقه رسمی دو سال کار در شرکت بازرگانی ...
  • افتخاربودن دوسال پشت کنکور کاردانی به کارشناسی.

این همه افختخار، بس نیست؟!

هشدار و کمک

جمعه 24 شهریور‌ماه سال 1385 15:05 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 4 نظر چاپ

یه نکته ای رو به دوستانی که دوربین دیجیتال دارن بگم، اینکه از خورشید عکس نگیرید، چون باعث سوختن دوربینتون می شه و خلاصه کلی خرج رو دستتون می ذاره. من یکی رو خدا خیلی رحم کرد!

دوستان کسی می دونه برای اینکه از شر این تبلیغ بالای صفحه خلاص شم باید چی کار کنم و چی رو حذف کنم، اخه این تبلیغ مانع از دیده شدن اسم وبلاگم شده. ممنون می شم کسی کمک کنه.

جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1385 23:45 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 4 نظر چاپ
عیدتون مبارک.

تردید

پنج‌شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1385 08:18 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 1 نظر چاپ

از آمدنم پشیمانم و از رفتن هراسان!

و نتیجه این دو حس، نا امیدی و نگرانی است.

اما بین این تردیدها روزنه ی کوچکی هست،

باید آنرا در یابم.

شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1385 18:11 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 1 نظر چاپ
عبادت به جز خدمت خلق نیست              به تسبیح و سجاده و دلق نیست

دعا

پنج‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1385 14:05 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 4 نظر چاپ

خدایا

نگذار که هیچ کدام از بنده هایت خوار شوند.

نفرت

یکشنبه 5 شهریور‌ماه سال 1385 21:42 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 2 نظر چاپ

دیروز داشتم از محله قدیمیمون رد می شدم. یه خانم مسنی از روبروم رد شد. به نظرم آشنا اومد. یه کم فکر کردم، فهمیدم کیه!

این زن منو یاد خاطرات ده، دوازده سال پیش انداخت. اون وقتی که من حدوداً 8،9 ساله بودمو تابستونا می رفتم شیر می گرفتم. اونموقع اینطوری بود که همه زودتر می یومدن زنبیل می ذاشتن و می رفتن، وقتی که ماشین حمل شیر می یومد همه می یومدنو سر نوبتشون می ایستادن. ولی این پیرزن هر وقتم که می یومد می رفت زنبیلشو می ذاشت اول صف!! اصلاً هم اهمیت نمی داد به مردم و اعتراضشون. تازه برای فک و فامیلشم زنبیل می ذاشت، اونم اول صف!!! انگاری که اول صف تو قبالشه! خلاصه درد سرتون ندم که من هر چی هم زودتر می رفتمو سبدو می ذاشتم بازم این زن می یومدو زنبیلشو می ذاشت اول صف. منم که زورم بهش نمی رسید. خیلی هم که اعتراض می کردم همش یه اعتراض کوچک بود که ایشون اصلاً به روی مبارک خودشون نمی آوردند! خلاصه دیگه یه روز خیلی عصبانی بودم(همیشه هم این ناراحتی و عصبانیتمو می یومدم تو خونه خالی می کردم، آخه فقط زورم به مامانم می رسید!!) دیگه به مامانم گفتن امروز می رم حال این پیرزنو می گیرمو ادبش می کنم!!! که حق مردمو ضایع نکنه. خلاصه زودترش از هر روز رفتم که نفر اول باشم. انگاری اون حس ششمش خبر دار شده بود که من برای دعوا قراره برم، اون روز نفر دوم ایستاد و هیچی نگفت.  ولی الان که فکر می کنم یادم نمی یاد که تونستم ادبش کنم برای روزهای دیگه یا نه. شایدم اون روزا دیگه آخرهای تابستون بوده و من دیگه برای شیر گرفتن نمی رفتم سر سوپر.

ولی خلاصه با دیدن این پیرزن تمام نفرتهای دوره بچگی من زنده شد!

امروز به مامانم قضیه دیدن اون زنو گفتم.مامانم یادش بود. 

گفتم من اگه از هر کسی که حقمو ضایع کرده باشه بگذرم، از این زن نمی تونم بگذرم بد جوری کینه اش به دلم مونده. این زن باید اون دنیا تقاص پس بده!