X
تبلیغات
رایتل

.:. بید قرمز .:.

می نویسم تا فراموش نکنم، که بوده ام.

گرفتار

چهارشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1387 16:46 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 6 نظر چاپ

تا حالا شده تو زندگی احساس خلاْ بکنی؟! این روزها شدیدا گرفتار این حس هستم.

دیگه خود دانید!

دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1387 16:00 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 3 نظر چاپ

باز هم، همه جرات و جسارتم رو جمع کردم و اخرین بازمانده از دندون های عقلم رو هم کشیدم و خیال خودمو راحت کنم. پارسال دو تا شو کشیده بودم، امسال هم دو تای دیگه اشو روونه دیار باقی کردم!

این دو تا دندونم که امسال کشیدم به مراتب راحتتر از دندون هایی بود که سال پیش کشیدم شاید دلیلش اینه که پارسال تجربه اش رو نداشتم و مسلما فکر می کردم که خیلی سخت خواهد بود ولی امسال بهتر از پارسال بودم. کشیدن دندون عقل درسته که در مرحله اول به دکتری که قرار اونو بکشه بستگی داره ولی خود دندون هم خیلی مهمه من یکی از دندون هام پوسیدگی شدید داشت و دندون موقع کشیدن اصلا پودر شد بیچاره شدم تا دکتر کشیدش هر لحظه فکر می کردم که الانه که فکم کنده بشه. و دو تا از دندونهام که یه نیمچه جراحی داشت و بخیه خورد ولی در کل خدا رو شکر که خیالم بابت این ۴ تا دندون راحت شد. بهتون توصیه می کنم اگه دکتر بهتون گفته که باید دندون عقلتون رو بکشید هر چه زودتر این کار رو بکنید چون اگه فکتون کوچیک باشه باعث به هم ریختگی دندون های دیگه می شه و اگرم هم پوسیده باشه هم می تونه به دندون کناری اسیب برسونه و هم موقع کشیدن مثل مال من پودر بشه. دیگه ببینید من چه قدر توصیه های پزشکی کردم، دیگه خود دانید!

 

از همه جا

یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1387 18:10 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 4 نظر چاپ

یه جورایی برای خودمون مستمع آزاد شدیم این روزها تو خونه ما هر کی برای خودش طی طریق می کنه، اون قدری که معنی خونواده رو کمتر می شه حس کرد!

 

صبح رفتم باغ رضوان(قبرستان اصفهان) یه سری به عزیزای از دست رفته بزنم. داشتم فکر می کردم کی نوبت من می شه. به قبرها که نگاه می کردم فکر می کردم که روی سنگ قبر من ممکنه چی بنویسن. ولی هر چی که بنویسن مهم نیست مهم اینه که من چه طوری می تونم اون ور جواب پس بدم.

من خیلی هم که سعی کنم اینجا بنویسم عمراً تعداد خطوط نوشته های یه پست من به پای تعداد خطوط نوشته های یه پست  کیوان نمی رسه! عمو کیوان خداییش چه طوری این قدر زیاد می تونی بنویسی؟!

در پاسخ خداحافظی یک دوست

جمعه 25 مرداد‌ماه سال 1387 15:39 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 3 نظر چاپ

ناشناس عزیز:

دلیل رفتنتان را نمی دانم بهتر است بگویم دلیل رفتنهایتان را نمی دانم! ولی ای کاش جای پای خود را پاک نمی کردید چون آن نوشته ها مطمئنا برای خیلی ها دل نشین و دوست داشتنی بود.

از نظر من رفتنها همیشه تلخ است!

این خطوط را اینجا نوشتم شاید که هنوز خواننده نوشته های این حقیر باشید.

همراه شاعر

پنج‌شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1387 22:30 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 5 نظر چاپ

گهی زین به پشت و گهی پشت به زین

این مصرع حکایت این روزهای منه.

 اما خودم در جوابش این بیت رو می خونم:

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر

بار دگر روزگار چون شکر آید

انباشته

چهارشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1387 22:57 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 5 نظر چاپ

گاهی اوقات نوشتن سخت می شه. یعنی خیلی چیزها و گفته ها تو ذهنته ها ولی نمی تونی به زبون بیاری و حتی نمی تونی رو کاغذ بنویسی. یه همچین موقع هایی لازم ذهن انباشته آدم سبک بشه ولی متاسفانه نمی شه! خیلی وقتها دچار این حالت می شم که عذابم می ده.

دانسته ها...

جمعه 18 مرداد‌ماه سال 1387 16:01 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 7 نظر چاپ

تو چهار سال اخیر یه سری سختیها کشیدم و همین سختیها خیلی چیزها به من یاد داد.

فهمیدم پول همه زندگی نیست، هر چند که خیلی مهمه!

فهمیدم آدمها در اثر گذر زمان می تونند تغییر کنند. عقیده، اراده، دوست داشتنها و ایمانشون می تونه اون قدری تغییر کنه که حتی خودشون هم از اون همه تغییر متحیر بشن!

فهمیدم کسی رو نمی تونم وادار کنم به دوست داشتنم، حتی اگه اون شخص عزیزترین کس من باشه! ولی بی حد و مرز می تونم همه رو دوست داشته باشم.

فهمیدم عرصه زندگی به یه بنده اون قدر می تونه تنگ بشه که آرزوی مرگ خودش رو بکنه.

فهمیدم نباید کسی رو منع کرد چون عیناً سرم اومد!

فهمیدم در مقابل مشکلاتی که در حلش عاجزم فقط باید صبوری کنم.