X
تبلیغات
رایتل

.:. بید قرمز .:.

می نویسم تا فراموش نکنم، که بوده ام.

خدا رو شکر

چهارشنبه 20 آذر‌ماه سال 1387 23:08 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 11 نظر چاپ

دو روز با مامانم تهران بودم. دکتر گفت که دو تا از رگهای قلب مامان تنگ شده که با دارو رفع می شه. خدا رو شکر. ولی نمی دونم چرا استرس و نگرانی دست از سر من بر نمی داره و همه اش دلشوره اینو دارم که نکنه دوباره قلب مامانم درد بگیره. می دونم که این اظطرابها بی مورده چون همه چیز رو سپرده بودیم به خدا ولی کاریش هم نمی تونم بکنم! 

 

۴ سال بود که تهران نرفته بودم و قبلاً هم هر بار که می رفتم خیلی مختصر بود ولی این بار تعاملم با مردم تهران بیشتر بود، با وجود اینکه اصفهان هم شهر کوچیکی نیست(البته به بزرگی تهران نیست) ولی زندگی کردن تو تهران اصلاً کار راحتی نیست. یه جورایی می دیدم مال این شهر نیستم یه سری تصمیمات تو ذهنم بود که این دو روز نسبت به انجامش سست شدم! 

 

چند روز پیش برای انجام یه کار اداری عکس جدید می خواستم برای همین رفتم و عکس گرفتم این عکس رو که با آخرین عکس پرسونلی پرسنلی که 6 سال پیش گرفته بودم مقایسه کردم دیدم چه قدر پیر شدم شاید بیش از 10 سال شکسته شدم! همیشه این حس رو داشتم که کمرم زیر بار یه سری مسائل خمیده شده ولی فکر نمی کردم که این تو چهره ام هم پدیدار شده باشه. روزگاره دیگه کاریش نمی شه کرد. 

 

پ.ن: ممنون از دختر ایرونی عزیز که غلط املایی منو یاداوری کرد.