X
تبلیغات
رایتل

.:. بید قرمز .:.

می نویسم تا فراموش نکنم، که بوده ام.

یکشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1388 21:22 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 4 نظر چاپ

فان مع العسر یسرا، ان مع العسر یسرا 

پس با هر سختی البته آسانی هست، و با هر سختی البته آسانی هست. 

آیه 5 و 6 سوره شرح

پنج‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1388 13:19 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 2 نظر چاپ

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم 

ولی دل به پاییز نسپرده ایم 

 

چو گلدان خالی، لب پنجره  

پر از خاطرات ترک خورده ایم 

 

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم 

اگر خون دل بود، ما خورده ایم 

 

اگر دل دلیل است، آورده ایم 

اگر داغ شرط است، ما برده ایم 

 

اگر دشنه دشمنان، گردنیم! 

اگر خنجر دوستان، گرده ایم! 

 

گواهی بخواهید، اینک گواه: 

همین زخمهایی که نشمرده ایم! 

 

دلی سربلند و سری سر به زیر  

از این دست عمری به سر برده ایم 

 

قیصر امین پور

یکشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1388 07:50 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 8 نظر چاپ

خدایا از دیروز تا حالا خیلی غر زدمو ناشکری کردم! منو ببخش. گاهی اقات یه سری چیزها خارج از توانم می شه. اون وقته که خویشتن دار نیستم و همین باعث می شه که حتی کفر هم بگم! خدایا اون قدر بهم صبر بده که بتونم با همه بالا و پایین های زندگی،کم و زیادش کنار بیام.

سه‌شنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1388 11:39 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 6 نظر چاپ

استرس همیشه جزئی از زندگی ما ادمهاست. ولی اینکه این استرس به چه صورتی باشه و ما رو در چه جهتی سوق بده مهمه. اگه باعث پیشرفته ما بشه خوبه ولی اگه یه حس کرختی رو به وجود بیاره و مانع از انجام امور روزانه ما بشه یه حس منفی هستش. این روزها گرفتار استرسم. من یه دوره ای خیلی خوب تونستم از پس این مشکل بر بیام. الانم دارم همه تلاشم رو می کنم که این حس نذاره من از پا در بیام. به قول قدیمیا هر چه پیش آید خوش آید!  

التماس دعا

سه‌شنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1388 08:03 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 1 نظر چاپ

یه مقدار کارهام گره خورده، برام دعا کنین!

شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1388 22:03 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 6 نظر چاپ

این قدر مشغله کاری زیاد شده. که دیگه کمتر فرصت وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی پیدا می کنم. صبحها ساعت کاری از ۸ شروع می شه تا ۴:۱۵ بعد از ظهر. که عملاً صبحها ۶:۴۵ باید از خونه بزنم بیرون تا به سرویس برسم. عصر ها هم که ساعت ۵:۱۵ می رسم خونه. روزهای فردم که عصرها کلاس زبان دارم و ساعت ۸:۳۰ می رسم خونه. دیگه جنازه ام می رسه خونه!کلاس زبانم که این ترم خیلی جدی نگرفتم، یعنی نه اینکه نخوام جدی بگیرم، نه، وقت نکردم واقعاً وقتم خیلی کمه. این روزها خسته ام هستم. با اینکه اول ساله و تازه از تعطیلات عید برگشتیم ولی نمی دونم چرا این قدر بدنم کوفته اس. دلم 10 روز استراحت با آرامش می خواد!

سه‌شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1388 08:23 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 4 نظر چاپ

چه قدر دلم برات تنگ شده، چه قدر حسرت اینو می خورم که بچگیتو پیش ما نیستی تا با حرفهای قشنگ بچگیت ما رو بخندونی و با بودنت دلمونو شاد کنی. با وجود تکنولوژی جدید می بینیمت، ولی همه این ها مجازیه و هیچ وقت حس قشنگ بغل کردن و بوسیدنت رو به من نمی ده. چه قدر دلم می خواست با اون قدم های کوچولوت می تونستم در کنار هم راه بریم، ولی حیف، زندگی گاهی اوقات آدم ها رو با کیلومترها فاصله از هم قرار می ده. به هر حال امیدوارم هر جا که هستی سلامت باشی.