.:. بید قرمز .:.

می نویسم تا فراموش نکنم، که بوده ام.

.:. بید قرمز .:.

می نویسم تا فراموش نکنم، که بوده ام.

حمام علی قلی اقا

دیروز با یکی از دوستام رفتم حمام باستانی علی قلی آقا. این حمام واقع در خیابان مسجد سید هست.حمامی کهفکر کنم تا حدود ۳۰ یا ۴۰ سال پیش هم مردم محله ازش استفاده می کردن. چند ساله که به این حمام رسیدگی کردن و الان جزء یکی از آثار باستانی اصفهانه.متاسفانه نتونستم خیلی عکس بگیرم چون در کمال تعجب با وجود اینکه از قبل باتری های دوربین رو شارژ کرده بودم ولی شارژ نداشت! فقط چند دقیقه مختصر تونستم تو یکی از مغازهای نزدیک حمام شارژشون کنم.  و چند تا عکس بگیرم که گذاشتم اینجا. مجسمه هایی که می بینین نمادی از مردم اون موقع تو حمام هستش. یه نکته خیلی جالب برای من این بود که اون موقع چه قدر از نظر روانشناسی هم به آرامش مردم اهمیت می دادن. تو حمام یه قسمتی به نام آبسره(به ضم سین) که از این قسمت آب می یومده و از این حرکت آب هم برای ماساژ دادن استفاده می کردن و هم صدای آب آرامش بخش بوده برای اینکه اگه کسی تو حمام تنهاس وهم اونو نگیره و نترسه.

 

 

 

 

                                                    آبسره

پ.ن۱: کیفیت عکس ها اصلا خوب نیست؛ دیگه شما به بزرگواری خودتون ببخشین.

پ.ن۲: بعضی از دوستان درباره پینگ پرسیده بودن و گفته بودن که نمیدونم چیه. من سعی می کنم در باره این موضوع و نحوه کار با بلاگ رولینگ یه مطلب بذارم تو وبلاگ.

 

پینگ

چند روزه بعضی از وبلاگ ها الکی پینگ می شه! بدون اینکه مطلب جدیدی توشون باشه. واقعاْ یه عده از آدمها این قدر بی کارن که وبلاگهای بقیه رو پینگ کنن؟! نمی دونم اینا از این کار چه لذتی می برن. من بهشون توصیه می کنم این عمل پینگ رو برای اون دسته از دوستانی انجام بدن که وبلاگ هاشون را با وجود مطلب جدید هم پینگ نمی کنن، که لا اقل یه کار ثواب هم کرده باشن!

بودن یا نبودن مسئله این است

یه موقع هایی فکر می کنم که دنیا اومدن من چه فایده ای داشته یا داره؟ مثلاً اگه من نبودم چی می شد، به کجای دنیا بر می خورد؟ مطمئنم که دنیا آدم مهمی رو از دست نداده بود، آخه بود و نبود من چه فرقی می کرد؟ خیلی دوست دارم که بدونم خدا چه حسابی پیش خودش کرد و منو خلق کرد، اصلاً چرا آدم رو خلق کرد که حالا ما که بچه هاشیم تو این دنیا دست و پا بزنیم! اون که خودش این همه قدرتمنده و اینو خوب می دونه، چرا خواست این قدرتو به بشر نشون بده؟! خلاصه ته اش اینکه از بودنم سر در نیاوردم.

تجربه به هر قیمتی!

چرا یه عده از ما ادمها این قدر کله خریم! دوست داریم هر چیزی رو خودمون تجربه کنیم، هر چی هم که بمون بگم بابا جان این خوب نیست این اشتباهه این مشکل داره فردا برات دردسر می شه ولی ... دریغ از گوش شنوا. تازه بعدش دوقورتونیممون(عجب کلمه ای شد) هم باقیه! عجب روزگاریه.

 

تویی که اینجا رو می دونم که می خونی! به خدا من یکی بدیتو نمی خوام. حالا هی قبول نکن. هی کج بتاب، هی بد دهنی کن، بعدا که پشیمون شدی دلت می سوزه، اون وقته که شاید برای خیلی چیزها دیر شده باشه!

 

کوله پشتی

برنامه های چند شب اخیر کوله پشتی کلی سر و صدا راه انداخته و به یمن پیشرفت تکنولوژی در دنیا خبر که تو دنیا به سرعت منتشر شد، هیچی، می تونم بگم چند دقیقه بعدش دوستان می تونستن از طریق اینترنت اصل برنامه رو ببینن. و دوستان هم در باره اش نوشتن.(لینکش رو همین کنار گذاشتم) حالا از اون برنامه با سردان رادان که بگذریم، می خوام در باره برنامه با قاضی مرتضوی بگم، البته اصل حرفم راجع به موضوع برنامه اس و اونچه که دیشب دربارش بهش صحبت شد و فیلمهایی که نشون دادن، یه لحظه فکر کردم اگه خدای نکرده من جای اون دختری بودم که اون بی شرفها اون بلا رو سرش آوردن ... واقعاً فکر کردن بهش هم آدمو دیوونه می کنه. اما اینا از ما هم دور نیست، اون دختر هم کسی بود که تو همین جامعه زندگی می کنه. حالا این یکی اومد جلوی دوربین(درسته که صورتش مشخص نبود ولی اونایی که می شناسنش که متوجه می شدن)، ببینید چند تا از این دخترها تو مملکت ما هست که بهشون تجاوز شده و یا حتی خوشون و یا خانواده شون از ترس آبرو! صداشون هم در نیومده. امیدوارم یه روزی بشه که زمین از وجود یه همچین آدمهایی پاک پاک بشه.

افسردگی

افکار از افسردگی نوشته، هر چی به پایان مطلب نزدیکتر می شدم احساس می کردم که انگاری این چیزها به منم شبیه! یعنی جدی جدی منم افسردگی گرفتم. احساس می کنم که استرس نقش زیادی تو این حالات در من شده. این استرس لعنتی ول کن من نیست واقعا تحمل استرس و اضطراب کار سختیه. اون موقع که کنکوری بودم(سال پیش دانشگاهی) همیشه فکر می کردم که اگه دانشگاه قبول شم دیگه پایان همه اضطرابهای زندگی خواهد بود! ولی متاسفانه سخت در اشتباه بودم چون الان به این نتیجه رسیدم که نه تنها پایان اضطرابها نبود بلکه اگه بخوام بین همه اضطرابها بهترینش رو نام ببرم همون کنکور بوده و اون سال و سالهای قبلش قشنگترین سالهای زندگیم بوده. هر چی جلوتر می رم مشکلات بیشتر می شه و باید اون قدر قوی باشم که بتونم باهاش سر و کله بزنم، البته فکر می کنم در آینده هم وقتی به عقب نگاه کنم می بینم که اضطرابهای امروزم هم شیرین بوده! یه موقع هایی این قدر این استرسها شدید می شه که خودم عنوان "اضطراب کشنده "رو بهش دادم! چون واقعا احساس می کنم دل و روده ام داره می یاد تو حلقم!

افکار از وبلاگ نوشته بود که تونسته بهش کمک کنه که بلند فکر کنه این حرف خیلی به دلم نشست، چون معتقدم بلند فکر کردن هنر بزرگیه که خیلی وقت ها من ازش بی بهره ام.

دو ماه فرصت دارم، تمام تلاشم رو می کنم که ببینم می تونم این وضعیت رو تغییر بدم یا نه؟!