X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

.:. بید قرمز .:.

می نویسم تا فراموش نکنم، که بوده ام.

کمک

شنبه 30 دی‌ماه سال 1385 12:53 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 2 نظر چاپ
چند روزه که وقتی به اینترنت وصل می شم اون دو تا مانیتور کوچولوئی که نشونه اتصاله رو نشون نمی ده! شما می دونین دلیلش چیه و باید چی کارش کنم که درست شه؟

بدشانسی

سه‌شنبه 26 دی‌ماه سال 1385 11:43 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 7 نظر چاپ

فکر می کنم برای اولین باریه که تو عمرم دارم فکر می کنم که چه قدر بد شانسی آوردم! البته اصلاً فکر نمی کنم که آدم بدشانسی هستم، فقط فکر می کنم که بدشانسی آوردم! کارشناسی ناپیوسته قبول نشدم. من برای مرور سه تا از درسهای اختصاصی وقت کم آوردمو سر امتحان همش یادم رفته بود! خیلی از سوالها آشنا بود ولی جواب یادم نبود. خلاصه نهایت اینکه این دروس اختصاصی رو با ضریب 5 گند زدم و نهایتاً قبول نشدم. در صورتی که بقیه درصدهام خوب بود. و نکته مهمتر اینکه، خیلی از بچه هایی که تو دوره دبیرستان یا دانشگاه خیلی از من پایین تر بودن همه قبول شدن! اینجاس که دیگه بیشتر می ریزم به هم.

 ==============

جان من چند بار در طول زندگی این بخش از سرود « ای ایران» را خوانده اید که « در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما؟» و فکر می کنید که اگر همین الآن اعلام کنیم که از فردا زبان رسمی کشور....  

لوس و ننر بودیمو خودمون خبر نداشتیم!!!!!

پدال گاز

دوشنبه 18 دی‌ماه سال 1385 22:40 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 9 نظر چاپ

چند روز پیش داشتم با ماشین می رفتم و چون دنبال یه آدرس می گشتم سرعتم کم بود و از سمت راست خیابون هم حرکت می کردم و خوشبختانه چون صبح نسبتا زود بود خلوت بود، یه دفعه متوجه شدم که پدال گاز زیر پام خالی شد! یعنی ول شد دیگه نمی تونستم گاز بدم.  خوبه که یه پیش زمینه ای از این موضوع داشتم وگرنه وسط خیابون دست و پامو گم می کردم که چی کارش کنم.با همون سرعتی که داشتم کنار خیابون پارک کردم. بله پدال مبارک از جا در اومده بود!!! خلاصه زنگ زدم بابام اومدن ماشینو با یه سری تعمیرات اولیه سر پاش کردنو بردن تعمیرگاه. بعدشم گفتن که تعمیرکار محترم فرمودن که چون آرتیست بازی رانندگی کردین این طوری شده!! آخه بابا می دونن من تند می رم، فکر کنم این که هربه (حربه؟) اس که منو بترسونن که دیگه اون طوری رانندگی نکنم!!

حالا خلاصه بگذریم، فقط اینو گفتم که شماها اگه از این موضوع چیزی نمی دونین یه پیش زمینه ای ازش داشته باشین که اگه این اتفاق افتاد حول نشین. البته خدا کلی باهام بود، اگه این اتفاق وسط چهار راه یا وسط میدون افتاده بود من نمی دونستم باید چی کار کنم!!

زن و مرد

دوشنبه 11 دی‌ماه سال 1385 22:25 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 12 نظر چاپ

دلم می خواد بدونم تفاوت بین زن و مرد از کجا شکل گرفته (منظورم فرق گذاشتن بین زن و مرده!) که متاسفانه هنوز هم شاهدش هستیم.

زن و مردی که هر دو تو بهشت به وجود اومدن با هم از بهشت رانده شدن.

تفاوتی بین زن و مرد نیست و این اون جایی بیشتر محسوسه که زن و مرد در کنار هم و پا به پای هم به دور خانه خدا طواف می کنن. دره زنونه و مردونه ای وجود نداره. حجابی بینشون نیست.

چرا هنوزم که هنوزه مرد سالاری وجود داره؟

چرا یه عده از مردا خودشونو عقل کل می دونن؟

فقط می تونم بگم جای بسی تاسفه!

شنبه 9 دی‌ماه سال 1385 18:28 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 5 نظر چاپ

امروز صدام اعدام شد. حالا با به موقع یا بی موقع اعدام شدنش کاری ندارم. ولی نکته اینکه من اینجا گشتم عکسی از اعدامش ندیدم تلوزیونم امروز ندیدم که نشون داده یا نه. کسی از حلق آویز شدنش لینکی داره؟ (مطمئنا حلق اویز شده دیگه!) نکنه سر کاریمو الکی می گن؟!

تغییرات در راستای گذر زمان

چهارشنبه 6 دی‌ماه سال 1385 13:34 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 3 نظر چاپ
این نکته ذهن منو به خودش مشغول کرده که، آیا زمان، بیشتر باعث تغییر عقاید افراد می شه یا بیشتر باعث می شه که آدما خود واقعیشون رو نشون بدن، یعنی تغییری که در اثر گذر زمان می کنن بیشتر وابسته به کدوم یک از این دو مورده؟ هر چی فکر می کنم می بینم هر دو موردش درسته ولی اینکه کدوم درستتره رو نمی دونم!

اعترافات یلدایی

دوشنبه 4 دی‌ماه سال 1385 08:54 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 4 نظر چاپ

بالاخره منم به بازی یلدا دعوت شدم. مد عزیز خیلی ممنون.

5 موردی که بهش اشاره می کنم همش اعتراف نیست، تعدادیشون آرزوهای منه!

الف. اولین نمره تک ام رو کلاس چهارم دبستان از درس تاریخ گرفتم! (9.75-) خوب آخه روز قبلش ما رو برده بودن اردو، من نتونستم درس بخونم. البته نمرات تکی که من گرفتم در طول دوران تحصیل به تعداد انگشتان یه دستم نمی رسه و همشون در امتحانات ماهانه بود.البته به غیر از پاسکال در دانشگاه، این چیزها تو دانشگاه دیگه عادیه!

ب. از سن 8 سالگی زبان انگلیسی رو شروع کردم و متاسفانه هنوز که هنوز بهش تسلط ندارم چون هی ولش می کردم دوباره از نو!

ج.در سن 13 سالگی یک عدد کشک، فکر کنم با قطر 1.9 سانتیمتر فرو دادم! البته فرو داده شد نه اینکه بگم عمدی این کارو کردم و در میان بهت و حیرت همه من بی نوا 6 ساعت این کشک لعنتی رو تو مری خودم تحمل کردم تا (گلاب به روتون) بالاخره بالا آوردمش. ولی تا یه هفته نمی تونستم چیز بخورم چون مری ایم زخم بود.

د. عاشق تجارتم و اقتصاد. دوست داشتم دانشگاه اقتصاد یا مدیریت بازرگانی بخونم ولی مامانم گفت تو باید مهندس بشی! و الان 3 ساله دارم بال بال می زنم برای قبولی در کارشناسی ناپیوسته!

د. عاشق جهانگردیم. امیدوارم یه روزی این آرزو دست یافتنی بشه.

منم در پایان 5 تا از دوستان رو دعوت می کنم به این بازی:

رهگذر خسته ، من خودم و مسعود ، زهرا ، آونگ خاطره های ما ، خانم حنا