X
تبلیغات
رایتل

.:. بید قرمز .:.

می نویسم تا فراموش نکنم، که بوده ام.

دلم گرفته

چهارشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1385 08:49 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 5 نظر چاپ

این روزها حال و حوصله ندارم. این طور که بوش می یاد، من، و شاید، من و خواهر کوچیکم امسال عید تنهاییم. از قرار معلوم مامان و بابای گرامی می خوان فلنگو ببندنو برن کربلا!! من نمی دونم کی زیر پای اینا نشست که تو این نا امنیه عراق برن اونجا. برای حرف ما هم تره خورد نمی کنن که! در ضمن معلوم نیست تکلیف من بیچاره چی می شه. هنوز خونه نگرفتم.

هر سال این موقع بوی بهار رو استشمام می کردم، همه حرکتها خبر از اومدن بهار می داد، ولی، امسال اصلاً حال و هوای بهار رو ندارم. تنها چیزی که قشنگه، برگهای سبز درختهاس. و شکوفه های یه سری از درختها. این فصل اصفهان واقعاً قشنگه. شهرداری هم هر سال این موقع کلی به شهر می رسه، نرده های پلها و جدولهای خیابون ها رو رنگ می کنه، کلی پارک ها رو گل کاری می کنه، و تو یه جمله شهر رو برای پذیرایی از مهمونهای نوروزی آماده می کنه.

۳۰۰

سه‌شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1385 06:57 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 1 نظر چاپ
این چند روزی که نبودم از اخبار هم دور بودم. صحبتهای زیادی درباره فیلم ۳۰۰ مطرح شده. لوگو ماهی در باره این فیلم نوشته و ترتیب یک بمب گوگلی داده که منم امیدوارم که این بمب جواب بده.

من اومدم...

یکشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1385 09:34 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 3 نظر چاپ

اومدم ابروی کامپیوتر گرامی رو درست کنم زدم چشمشم کور کردم!! یه کم شیطونی کردم سرش یه ویروسی داشت که فعال شد. خلاصه دردسرتون ندم این چند روز کامپیوترم سکته کرده بود. خدا رو شکر حالا رو به بهبودیه!

سه شنبه هفته پیش رفتم ثبت نام کردم. دانشگاهش که اصلاً چنگی به دل نزد. یه کم دودل شدم برای ثبت نام.ولی دلو زدم به دریا، گفتم خدا رو چه دیده یه موقع انتقالی دادن . در هر حال دیگه ثبت نام کردم. شروع کلاسها رو هم از امروز زده بودند که ما که نمی ریم تا بعد از عید.یکی از بچه های دوره کاردانی همه اونجا قبول شده بود، من فقط در حد یه سلام و احوال می شناختمش.با هم چند تا خونه دیدیم ولی به توافق نرسیدیم که بگیریم. هنوز دو دلم که با اون خونه بگیرم یا تنها. با همون صحبتهای اولیه فهمیدم که اخلاقمون با هم زیاد جور نیست و ممکنه دردسر ساز بشه.

چند روز که دیگه خونه تکونی اساسی شروع شده، نمی دونم چرا تمومم نمی شه. خیلی خسته شدم. از بس وسیله سنگی جا به جا کردم و آویزون در و پنجره بودم برای شیشه پاک کردن،کمردرد گرفتم. هر سال می گیم کارگر می گیریم که کمکمون کنه، یا بهمون وقت نمی دن، یا خودمون می گیم کاری که نداریم کم کم انجام می دیم!! خلاصه ته خونه تکونی که می شه می گیم سال دیگه حتما یکی رو می گیریم دوباره تا سال بعد همه خستگی ها یادمون می ره!!

یافتم یافتم!

پنج‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1385 10:02 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 10 نظر چاپ

اسمم پیدا شد! تو این روزنامه چند سری نتایج اعم از کاردانی بدون ازمون، کارشناسی پیوسته وناپیوسته متمرکز و نیمه متمرکز رو زده بودند. منم که نمی دونستم اینا هر کدوم جدا جدا هستش و برای هر کدوم یه سری حروف الفبا زدن، برا همین از اول روزنامه می گشتم به اولین سری حرف"ر" که می رسیدم می دیدم نیست! وای که عجب چند ساعتی رو طی کردم! تا اینکه عصر در کمال نا امیدی داشتم دونه دونه برگه ها رو ورق می زدم که تازه رسیدم به نتایج کارشناسی ناپیوسته! این قدر ذوق کردم تا اسممو دیدم بیشتر از اون موقعی که تو اینترنت دیده بودم. خدا رو شکر اینم به خیر گذشت. حالا بعداً از کلیه تصمیماتی که دارم اینجا می نویسم.

این مدلشو ندیده بودم!

چهارشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1385 14:41 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 1 نظر چاپ

خیلی حرفه که آدم اسمش برای قبولی ها همراه با کد شهر قبولی تو اینترنت باشه ولی تو روزنامه نباشه!! برعکس این مدلو چندین بار شنیده بودم ولی این یکی رو نه. اسمم تو روزنامه نبود!! من نمی دونم این دیگه چه صیغه اییه؟! چندین بار زنگ زدم دانشگاه فومن ولی اصلاً تلفنو جواب نمی دن. حالا باید یه شونصد هزار بارم زنگ بزنم سازمان سنجش ببینم کسی جواب گو هست یا نه. یا اینکه پاشم برم فومن که فقط از قبولی مطمئن شم. ولی آخه مگه می شه. حتماً من قبول شدم، مگه نه؟!! خوب اخه کد رشته رو زدن و این کد دقیقاً جزء یکی از همون کدهایی که من انتخاب کردم. نمی دونم والا این دیگه چه مدلشه. خدا این سردر گمی رو برای هیچ کس نخواد.

قبول شدم...

دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1385 10:19 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 8 نظر چاپ

امروز نتایج علمی کاربردی رو زدن. قبول شدم، حالا کجا؟، "فومن" ! بیشتر از 700 کیلومتر با اصفهان فاصله داره. با وجود اینکه شناخت زیادی از فومن نداشتم ولی یه مدت عجیب این فکر تو کلم بود که فومنم خوبه، و اونی که تو ذهنم بود، شد. خودم که می خوام برم ولی بابا فعلاً راضی نیستن. می گن باید ببینیم وضعیت انتقالی چه طوریه.

فومن یا هر شهر دیگه ای با وجود همه سختیهایی که می دونم داره، ولی جای خوبیه برای رفتن، برای مدتی دور بودن از نگاه ادمهای فوضول! برای اینکه کمتر عذاب بکشم.

برام دعا کنین...