X
تبلیغات
رایتل

.:. بید قرمز .:.

می نویسم تا فراموش نکنم، که بوده ام.

فکر

جمعه 28 مهر‌ماه سال 1385 15:58 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 1 نظر چاپ
خیلی سخت که آدم بخواد افکار خودش رو در اختیار بگیره. یعنی مانع این بشه که یه فکر خاص به ذهنش خطور نکنه! شاید بشه گفت اصلاْ غیر ممکن باشه. وقتی یه موضوعی به ذهنه آدم بیاد می تونیم مانع ادامه فکر کردن به اون بشیم ولی شاید نشه که مانع خطور فکر به ذهن شد. با همه سختیهاش شایدم نشدنش من می خوام این کار رو امتحان کنم. چون مدتهاست که دارم بابت یه موضوع خاص اذیت می شم. امیدوارم که بتونم موفق بشم.

توهین و پنهان شدن!

سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1385 13:52 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 1 نظر چاپ

امروز داشتم وبگردی می کردم که به این مطلب رسیدم. با نوشته های این نویسنده موافقم چرا یه عده از زنها در پشت مردها پنهان می شن. که خودم گاهی اوقات یکی از همین افراد می شم! با خوندن این مطلب روی این مسئله کلی فکر کردم که دلیل یه سری از کارهایی رو که خودم در این زمینه انجام می دم رو پیدا کنم، خیلی وقتها وقتی یه مرد برای انجام کاری جلو می ره جواب می گیره ولی اگه یه زن برای انجام همون کار جلو بره جوابش رو نمی گیره. چند روز پیش برای خودم یه اتفاق در همین زمینه پیش اومد:

من به خاطر انجام کارهای حسابداری و بانکی شرکت پدرم زیاد بانک می رم. اغلب هم چک ها رو برای وصول شدن سر حساب می ذاریم و در این زمینه مشکلی ندارم.

چند روز پیش یه چک داشتیم که مال قرض الحسنه انصار بود(و من اونجا حساب ندارم.) مبلغ چک هم بالا بود. و چک در وجه شخص خاصی بود ولی به حواله کرد چک خط نخورده بود، و خود اون شخص پشت چک رو امضا هم کرده بود. من با کارمند بانک صحبت کردم و گفتم که می خوام پول رو به صورت بین بانکی بگیرم. تا چک رو دید با وجود اینکه من کارت شناسایی هم داشتم بهم گفت رئیس باید تایید کنه. رفتم پیش رئیس. بهم گفت: مبلغ چک بالاس و حتماً باید شخصی که در وجهشون چک نوشته شده خودشون پول رو بگیرن. من خیلی سعی کردم که با چند تا تلفن قضیه رو فیصله بدم و پولو بگیرم  ولی موفق نشدم. تا اینکه فردای همون روز شوهر خالم پول چک رو بدون هیچ دردسری گرفت. و هیچ صحبتی هم در رابطه با اینکه مبلغ بالا هستش نزده بودن. من دیگه داشتم آتیش می گرفتم. من که هیچ منع قانونی نداشتم پس چرا پول چک رو به من ندادن! این بزرگترین توهینی بود که تا حالا به من شده بود. به بابا که میگم اخه چرا؟ می گن چون دختر بودی بهت ندادن. شوهر خواهرم می خنده می گه: به سن و سالت نمی خوره از این چک ها دستت باشه، گفتن حتماً چکو پیدا کردی! البته من خودم به قولی شل وا دادم اگه محکم وایساده بودم و م گفتم که این چک خرج شده و الان دست منه و هیچ منع قانونی هم نداره شاید جور دیگه ای با هام رفتار می شد. (ولی بعدن اینو فهمیدم که دلیل رئیس اصلاْ قابل قبول نبوده!)

حالا در جواب این دوست عزیز باید بگم یه موقع هایی هست که متاسفانه قبولمون ندارن برای همینه که ما خواسته یا ناخواسته پشت سر مردها پنهان می شیم!

ولی هیچ وقت دست از تلاش برای ثابت کردن توانایی هام به اونایی که قبولم ندارن بر نمی دارم. درسته که صد در صد موفق نبودم ولی همیشم بی جواب نمونده.

برقا اومد!

سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1385 10:52 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 0 نظر چاپ

خدا رو شکر برقا اومد!

خودمونیما بدون بلاگ رولینگ هم چقده سخته! آدم سرگردونه نمیدونه کجا بره.

به روز نشدن!

یکشنبه 23 مهر‌ماه سال 1385 20:16 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 0 نظر چاپ

چند روزه که وبلاگ های به روز شده مشخص نمی شه! کسی می دونه مشکل از کجاست؟

پ.ن: به قول خورشید خانوم برق وبلاگ ها رفته!

تفاوت گذر زمان گذشته و حال

سه‌شنبه 18 مهر‌ماه سال 1385 11:53 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 5 نظر چاپ

وقتی بچه بودم گذر زمان به همون اندازه ای بود که ساعتها و روزها نشون می دادند. سه ماه تابستون به اندازه ی سه ماه بود، دیگه حتی اون اواخر شهریور تعطیلات خسته کنننده می شد و همش دلم می خواست که مدرسه ها زودتر باز شه.

پونزده دقیقه زنگ تفریح حتی بیشتر از پانزده دقیقه حال می داد، طوری که ما تو زنگهای تفریح دبستان وسطی و قلعه بازی و لی له می کردیم! دیگه ببینین چه قدر اون پونزده دقیقه برای ما طولانی بود.

هر چی از اون موقع ها بیشتر فاصله می گیرم زمان هم زودتر می گذره. دیگه سه ماه تابستون سه ماه نیست، شاید به اندازه ی یک ماهه! دیگه دوازده ماه سال به اندازه دوازده ماه نیست. خیلی زودتر از گذر دوازده ماه سال نو می شه. نمی دونم چرا اینطوری شده. فقط اینو می دونم که قشنگترین روزهای زندگیم که اوج جوونیمه داره می ره، و این رفتن هیچ برگشتی نداره. و من در خواب غفلتم!

ماه رمضون و اسمارتیز

چهارشنبه 12 مهر‌ماه سال 1385 23:08 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 3 نظر چاپ

نماز و روزه ی همه دوستان قبول باشه. ماه رمضون هم برای خودش حال و هوایی داره، سحر بیدار شدن با همه خواب آلودگیش، افطار با اون ربنای شجریان. این ماه هم برای خودش کلی صفا داره. خلاصه به قولی معلوم نیست که ساله دیگه کجا باشیم، این دنیا یا اون دنیا، یا اینکه توفیق روزه گرفتن داشته باشیم یا نه؟ خلاصه بیاین حال رو دریابیم.

یادمه از بچگی من اسمارتیز خیلی دوست داشتم. هیچ وقتم با یکی دو تا بسته سیر نمی شدم! همیشه دلم می خواست یه ظرف خیلی بزرگ، پره اسمارتیز بزارم جلومو بخورم. ولی هیچ وقت فرصت یه همچین کاری پیش نیومد، تا امروز!! آرزوی بچگیم به حقیقت پیوست. رفتم سر سوپر دیدم جعبه های بزرگ اسمارتیزو چیده رو هم. کلی ذوق کردم یکیشو خریدمو بعد افطار نشستم به خوردن! فکر کنم دیگه اشباع شده باشم!

الان داشتم وبلاگ کوروش رو می خوندم دیدم درباره حذف معلمان مرد در دبیرستان های دخترانه نوشته. من دبیرستان که بودم یه معلم مرد داشتیم که هم حسابان درس میداد هم دیفرانسیل. الحق که بیست بود کارش. تو طول تحصیلم این چنین معلم ها و اساتیدی واقعاْ انگشت شمار بودن. فکر کنم تعدادشون از انگشتهای یه دست تجاوز نکنه! این معلم عزیز که اسمش آقای اعلمی بود برای همیشه برای من ماندگاره. بچه های اصفهان، اونایی که دبیرستان پسرانه ادب،دخترانه مهر آیین(خدا بیامرزدش. در کمال ناباوری منحل شد.)و خانه ی ریاضی و... می رفتن یا می رن حتماً‌ می شناسنش. خلاصه اگه کسی از دوستان باهاش کلاس داره قدرش رو بدونید که مثش کم گیر می یاد. بهشم بگین یه شاگرد قدیمی ناشناس ازش یاد کرده!

 

عذر خواهی

شنبه 1 مهر‌ماه سال 1385 14:34 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 3 نظر چاپ

من امروز داشتم وبلاگ زهرا رو می خوندم تازه متوجه شدم قضیه از چه قراره!!

یعنی اینکه سر منشائ این افتخارات چی بوده. باور کنید که منم مثل زهرا فکر کردم، فکر کردم جنبشی چیزی اتفاق افتاده بین بلاگرها.

کوروش عزیز باور کن خیلی ها هم مثله من و زهرا به احتمال زیاد از این موضوع بی خبر بودن و بی منظور پستی در راستای افتخارات خودشون نوشتن. من همین جا از شما رسماً‌ عذر خواهی می کنم. اگرم تو وبلاگستان مشکلی پیش می یاد پاش وایسا. هیچ وقت تو زندگیت جا نزن. برات آروزی موفقیت دارم.