X
تبلیغات
رایتل

.:. بید قرمز .:.

می نویسم تا فراموش نکنم، که بوده ام.

ارامش

دوشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1386 07:15 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 17 نظر چاپ
همیشه می گن آدم قدر اون چیزی رو که داره نمی دونه. سلامتی هم یکی از هموناس. که بزرگترین نعمتیه که داریم و تا هست قدرش رو نداریم همین که رفت می فهمیم عجب چیزی رو از دست دادیم. حالا این سلامتی فقط سلامتی تن نیست. بلکه سلامتی روح هم هست. من معتقدم آرامش بر می گرده به سلامتی روح. که وقتی آدم از دستش بده دیگه تحمل زندگی خیلی سخت می شه.

بچه

سه‌شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1386 06:54 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 15 نظر چاپ
همه آدمهایی که بچه دار می شن مطمئناْ به نفع بچه، بچه دار نمی شن. منظورم اینه که اونا به خاطر خودشونه که بچه دار می شن! فکر می کنم این یه جور خودخواهی ما باشه که به خاطر خودمون یه نفر دیگه رو وارد این دنیای شلوغو پر هیاهو و کثیف می کنیم. حالا نگین اگه همه همین فکر رو بکنن که نسل بشر منقرض می شه! خوب بشه مگه من و امثال من چه گلی به سر خدا زدیم که مثلاً بچه هامون بعد ها بخوان بزنن!

زیستن

سه‌شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1386 11:57 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 21 نظر چاپ

صبورانه زیستن خوب است. این روزها دارم تمرینش می کنم.

خدایش بیامرزاد

دوشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1386 00:06 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 5 نظر چاپ

نزدیکه خونه قبلی ما یه دکتری بود که فکر کنم این اواخر سنش به بالای ۹۰ سال می رسید. تو ۶ سالگیم یه بار تب خیلی شدیدی داشتم که نصف شب مامان و بابام بردنم بیمارستان و دکتر شیفت برام یه آمپولی تجویز کرد که یادم نیست چی بود، ولی اینو خیلی خوب یادمه که بعد از تزریق اون حالم خیلی بدتر شد. تا اینکه به پیشنهاد همسایمون منو نصفه شب بردن پیش دکتر ایرج امید(همینی که خونشون نزدیکمون بود). یادمه بنده خدا دکتر با لباس خونه اومد مطب، چون خونه و مطبش به هم راه داشت. و گفت اون امپولی که برام تجویز شده بوده خیلی زیاد بوده برام. و خلاصه دارویی تجویز کرد که من خیلی سریع تبم اومد پایین. از اون روز به این دکتر به چشم ناجی ام نگاه می کردم. خیلی هم دوستش داشتم. تا اینکه امروز متوجه شدم فوت کرده. خدا رحمتش کنه. دکتر خوبی بود و من همیشه می گفتم این درسی که این خونده حدود ۷۰ سال پیش خیلی ارزش داشته. اون موقعی که خیلی ها حتی سواد خوندن و نوشتن رو هم نداشتن این مرد پزشکی خونده. خدایش بیامرزاد.

من برگشتم

جمعه 12 بهمن‌ماه سال 1386 21:56 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 11 نظر چاپ

این دفعه سومه که این پست رو دارم می نویسم! چون دو دفعه قبل با عجله مجبور شدم سیستم رو خاموش کنم و فرصت ذخیره مطلب رو نداشتم.

  • بالاخره امتحانا تموم شد. این مدت اینجا خیلی غر زدم، ببخشید. و از اینکه منو تحمل کردین ممنون.
  •  زندگی همچنان در جریانه و من دارم نهایت سعیمو می کنم که زیبایی ها و نعمت هایی رو که خدا بهم داده ببینم و شکر گذارشون باشم.
  •  بعد از مدتها تنبلی رو کنار گذاشتم و یه دستی به لینکهای این بغل کشیدم. چند تایی رو که سر نمی زدم پاک کردم و چند تا از دوستان رو هم که خیلی وقت بود باهاشون آشنا شده بودم ولی لینک نداده بودم لینک دادم.
  •  خلاصه اومدم که بدون نگرانی یه سری از کارهای عقب مونده رو انجام بدم.
  •  چند روز پیش این اس ام اس برام اومد:

همه رفتنها به رسیدن ختم نمی شود،اما برای اینکه برسیم مجبوریم برویم.

خیلی خوشم اومد ازش. خیلی حرفها تو خودش داره.