X
تبلیغات
رایتل

.:. بید قرمز .:.

می نویسم تا فراموش نکنم، که بوده ام.

باز باران...

چهارشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1387 16:31 نویسنده: بیدقرمز نظرات: 11 نظر چاپ

فکر کنم شعر "باز باران با ترانه" باید برای همه تون خاطراتی داشته باشه. خاطراتی از دوران کودکی و دبستانتون. 

 از اون دوره این تنها شعریه که من خیلی دوستش داشتم و هنوز یاداوری اون منو غرق مسرت می کنه. شعرش رو می ذارم اینجا تا برای شما هم تجدید خاطره بشه. 

 امیدوارم که باهاش خاطرات خوبی داشته باشین.

 

باز باران با ترانه
با گوهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
با دو پای کودکانه                                 
می دویدم همچو آهو
می پریدم ازلب جوی
دور میگشتم ز خانه
می شنیدم از پرنده
داستان های نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی
بس گوارا بود باران
وه چه زیبا بود باران
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پندهای آسمانی
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا

گلچین گیلانی 

 

پ.ن: شعر رو از اینجا برداشتم.